تبليغاتX
صبح امید

باد مرده ست

ابر مرده ست

بر نمي آيد ز مشرق نور

خورشيد مرده ست

زمين محتضر تبدار وبيمار است

لب خشكيده ي رود آب مي خواهد

كسي از جنس مرگ

آب را بست

نور را برد

باد را زنجير كرد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:11 توسط سارا |

به جسارتم

    به نام مي خواني

 نياموخته اي

هر نام نشان شايستگي نام نيست.

بدان !    قلم به اراده مي رود

            و زبان.

خون هر دم تازه مي شود.

       با هر طپش

اصالت به تازگي نمي رسد

هوش تعريف ساده اي دارد

 

مرا به نام مي خواني

تو از گذر لحظه ها چه مي داني

من كه در خود قدم نمي زنم

      زمين خدا درندشت است

      و هر درخت ميوه اي دارد

تو بدترين ميوه را در سبد داري

    غاقل از خوشه های آویخته بر سر دار

            هوش تعريف ساده اي دارد

فروتني هم فضيلت نيست

به ناامن ترين آغوش جهان آورده اي پناه

تنهاترين پيچك هم

            بر من نمي آويزد

به تبعيد آمده اي

به سرزميني كه ناامنش سرشته اند.

                                                                                                  کیومرث خوشابی

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:39 توسط سارا |

شبانه مست می گردد زمین

به ضرب آهنگ شومی پای می کوبد

و چین چین دامن سنگین کوه

موج بر می دارد به روی موج

مرده مرد انباز این رقاص وهم انگیز

به نسیان می سپارد خفتگان خویش

می گریزد تنها

که دیگر سال دیگر بار شاید . . .

                                                          كيومرث خوشابي

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 19:41 توسط سارا |

به هر طرف چشم می چرخاند لکه را می دید.چسبیده بود به پرده ی چشمش. در خواب کم رنگ بود اما در بیداری شفاف و تازه بود به تازگی همان روز اول.همانطور براق,لزج, آماده و سرشار از نیروی جهنده او را تهدید می کرد, هربار نگاهش با نگاه  زنی گره می خورد ماده ی غلیظ دورخیز کرده, چون شهاب ثاقب پیشانی اش را آماج گرفته و از جا کنده می شد. در یک واکنش طبیعی او به سرعت سرش را می دزدید اما هنگامی که چشم می گشود لکه هنوز آنجا بود در چند متری و لبریز از یک انرژی ابدی درست مانند تیری کشیده در چله ی کمان.

زندگی و کارش مختل شد. در انظار ظاهر نمی شد و چپیده بود تو اتاق تاریک و نموری که دریچه ای نداشت. آسیاب عملا تعطیل شده بود غرولند های مادر و اصرار اهالی ثمری نداشت. چند بار سعی کرد آسیاب را بکار بیاندازد اما در مسیر طولانی خانه تا آسیاب از نگاه زن ها در امان نبود و دائما مجبور بود سرش را بدزدد.

آنها دریافته بودند که گلعلی از جماعت زن هراس دارد. بنابراین "زنش دادند" همان شب اول سرش را از نگاه زن دزدید, دقیقا به طرف راست مثل نخستین بار.آن شب تلاش بسیار به خرج داد شاید با نیروی اراده از این مصیبت خلاصی یابد اما هربار به نوعروس نگاه کرد آن لکه ی لعنتی را دید که خیال جهیدن دارد هی سرش به طرف شانه اش پرید. عروس بیچاره که آبرویش را در خطر می دید تصمیم گرفت گردن او را با روسری ببندد اما کار بدتر شد اندام مرد به رعشه درآمد.و چون دیوار بی چفت و بست که پی درست و حسابی ندارد می لرزید گویی هرآن سقوط خواهد کرد.

او را نزد رمال و جن گیر بردند سرکتاب برایش باز کردند چند بار او را به ضریح امامزاده بستند.پزشکان ریشه ی بیماریش را ترس دانستند.داروهای آرامبخش تجویز کردند همه بی حاصل بود.

تکان های عصبی بعد از ماجرای چال کردن سرباز های روس عارضش شده بود .

دو سرباز روس را که پشت آسیاب, گلی را بی سیرت کرده بودند جلوی چشم اهالی تا گردن در چاله فرو کردند و چند سرباز به دستور فرمانده زردنبو, ده ها بار به تاخت از روی آندو گذشتند سپس آنقدر درجا زدند که آندو مفلوک زیر سم اسب ها محو و معدوم شدند.در حالیکه پسربچه ها روی گور آن دو می شاشیدند از خانه ی گلی دود برخاست. دختر بیچاره خودش را به آتش کشیده بود.

آسیاب به مرور زمان ویران شد. تیروتخته اش به تاراج رفت و غیر از سنگ های آسیاب ,دیوارهای فروریخته و خشت های پراکنده اثری از آن نماند. مادرش مرد, زنش ناکام و سرخورده به خانه ی پدر بازگشت و گلعلی را با رعشه هایش تنها گذاشت.

هکتارها زمین نکشته ماند هنگامی که مزارع خشخاش, آکنده از بوهای فریبنده آماده ی تیغ زدن می شد و دسته دسته زن ها و دخترها لابه لای بوته های بلند برای کشیدن شیره ی حیات بخش گیاه جادویی, راهی کشتزارها می شدند او مجبور بود در خانه بماند و از ذخیره ی پدر روی وافور بنشاند و دود کند و کیفور شود و با اوهام سرکند.اما این آرامش پایدار نماند. آن لکه ی لعنتی, سربازها, گلی و آسیاب دوباره به سراغش آمدند این بار در خواب.او دایما از خواب می پرید در حالیکه سرش را به شدت تکان می داد.آن ماده ی لزج منفور, در خواب هم او را رها نمی کرد.

سرباز های روس را پشت دیوار های آسیاب دید که ناگهان ظاهر شدند. گلی داشت دسته های شقایق می چید, از پنجره ی کوچک آسیاب دید که سربازها به گلی نزدیک می شدند, خواست دختر را صدا بزند از حنجره اش صدایی درنیامد, دست و پایش خواب رفته بود, همه ی زورش را به پاها داد اطاعت نکردند. سربازها به گلی رسیدند گلی فریاد کشید, و گلعلی را به نام خواند. گیر افتاده بود, پیوسته جیغ می کشید و بی حاصل فقط نیرویش را تحلیل می برد.از تقلا افتاد و در یاس مطلق تن به تقدیر داد.

دقایقی بعد سرباز ها رفته بودند, گلی آشفته و ژولیده روی خاک افتاده بود و هنگامی چشمش به گلعلی افتاد که هنوز از پنجره او را می نگریست یکباره پر از نفرت شد لب هایش به خلاف جهت بوسه جمع شد سپس مایع غلیظ, لزج و سفیدرنگی از دهانش فوران کرد, گلعلی سرش را دزدید نشانه های نفرت از چنان فاصله ای, به او نرسید, به زمین هم نیافتاد, همان طور تهدیدکننده در هوا ماند. ماند که ماند.مثل لکه ی روی شبکیه, هروقت که چشم باز می کرد اول لکه را می دید سپس زندگی را!

اینک در خواب هم به سراغش آمده بود با همه ی تازگی, لزج و تهدیدکننده.

آن سال را به پایان نبرد.بامداد یک روز سرد جسد نحیف او را آویخته از تیر سقف یافتند.او را بردوش کشیدند و تا لب رودخانه بردند تا غسل و کفن کنند.

"مرده شور" در پیشانی مرده چیزی دید که نه با آب پاک می شد نه با ذکر و صلوات.هی شست و بر شیطان لعنت فرستاد.اما ماده ی لزج و سفید, گویی از یک منبع لایزال, دوباره نشت می کرد.

کیومرث خوشابی

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 11:55 توسط سارا |

صداها در بند

جرنگ و جرنگ

نه در جلو نه در پشت

      راه گریزی نیست.

دیوار در دیوار   محصور

بتن  سفت و سخت  بی روح

عمارتی برای زندان

           که

           به نسیان نسپرد تنهایی را.

 

بیرون

تو آرام می خزی

بالش نرم را صاف می کنی

زیر لیوانت حصیری ریزبافت است

             میز چوبی ات

                           نیالاید

                   به آب پرتقال

 

دویدن را به یاد می آورم

و لبخند علف های تابستان را

بدنم  مال خودم بود

نفس در آبی آسمان می کشیدم

و برایت حرف می زدم.

اگر مجاز بودم به داشتن چیزی تیز

یکجوری  تکه ای از آسمان را می بریدم

راهی می یافتم "دزدکی"

          به دست تو برسد

به پهنای صورتت می خندیدی

                               آن را

دور یک تکه ابر و یک قطره باران می پیچیدی

 

اما

آن را دوباره به اینجا نفرست

عطر موهایت را بفرست

و اندیشه ای به پهنای دشتی

       که اسب می تواند تاخت

ترجمه از ایتالیایی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:1 توسط سارا |